تبليغاتX
روزهای من
یه زمانی روز نوشت بود، بعد شد گاه نوشت.حالا هم شده هر وقت عشقم کشید نوشت!!
دلم برات خیلی تنگ شده... خیلی...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 0:5  توسط (غریبه) | 
یه چیزی داره عوض میشی درونم .نمیدونم چیه اما دیگه خلا نبودنت خیلی اذیتم نمیکنه. واسه خودمم جالبه... اما هنوزم می خوام که از حال و روزت با خبر باشم و باشی.... یه جایی اون گوشه کنارا...پس باش لطفا ،همون گوشه کنارا!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 0:23  توسط (غریبه) | 
خسته ام .. تنهاتر از همیشه.... انگار این تنهایی ابدیه... از خودم راضی نیستم از زندگیم و روش زندگیم هم همین طور...خیلی عقبم خیلی، از همه ... رو هر کاری دست میزارم اخرش شکسته ..نمیشه... با وجود همه ی تلاشی که می کنم انگار وایسادی جلوم و جلوی هر پیشرفتم رو میگیری! و من بیشتر زور میزنم و داغون میشم! علارغم همه ی التماس های که بهت میکنم جواب نمیدی نه به من نه به بقیه که بهشون سپردم برام دعا کنند و میدونم که میکنند.نمیدونم چرا؟!! اما من دیگه خسته شدم ،دلم تنگه، بدنم ضعیفه، روحم له شده. بسه بیا و تمومش کن من واقعا دیگه طاقتش رو ندارم. خواهش میکنم ازت خدا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 1:1  توسط (غریبه) | 
امروز واسه دومین بار امتحان کذایی رو دادم.چقدر هم بخش اخرش سخت بود. امسال هم فکر نمیکنم قبول بشم مگه اینکه تصمیم بگیری منو سورپرایز کنی که تو این قحطی بعیده! مادر بزرگم چند روز پیش وقتی بهش گفتم برام دعا کنه گفت درگاهت، درگاه نا امیدی نیست. نمیدونم چرا اما این حرف یک کلیکی درون من کرد .خیلی امیدوار بودم و دلم روشن بود که امروز عالی باشه .اولش بود اما اخرش خیلی حالگیری بود .اصلا وقت نداشتم همه چیز رو بخونم و طبق معمول استرس مغزمو از کار انداخت! به هر حال دیگه واسه خواستنش دعا نمیکنم اگه قراره بعد از اون همه زحمت و دعاهای امسال و پارسال بهم ندیش حتما یه حکمتی داره!!! چون جور دیگه نمی تونم واسه خودم تعبیر کنم و قبول کنم که اون همه تلاش هیچ نتیجه ای نداشته! قبلا هم گفتم اگر قراره بین دوتا خواسته هام، یکی رو بهم بدی اونی که میخوام این نیست!2 ماه باید صبر کنم که ببینم چی میشه و نتیجه چیه. از امروز هم دیگه دعا تعطیله !از شرم خلاص میشی، برو حالشو ببر.... با من نموندی... برو حالشو ببر... تو منو سوزوندی...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 16:33  توسط (غریبه) | 
من عاشق پرنس هری شدم !!!!خدایا بگو بیاد منو پیدا کنه.....زودا........ حال ندارم صبر کنم!

هی راه به راه ضد حال میزنی،خب بیا مرام بزار الان دیگه:(( !!

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 20:34  توسط (غریبه) | 
صدای خرد شدن تمام استخوان هایم توی گوشم پیچیده..... خدایا کجایی؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 1:24  توسط (غریبه) | 
جمعه پرونده درسی من هم فعلا بسته شد با همه سختی ها و مشکلاتش ...

خستم از همه چی ... تنهام بیشتر از همیشه...

سر حرفات باش خدا ... من دیگه خسته شدم


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 0:30  توسط (غریبه) | 
شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم

شما یادتون نمیاد شبا بیشتر از ساعت 12 تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت 12 سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد.... سر زد از افق...مهر خاوران

شما يادتون نمياد هركي بهمون فحش ميداد كف دستمونو نشونش ميداديم ميگفتيم آيينه آيينه

شما يادتون نمياد ساعت 9.30 هر شب با این لالایی از رادیو میخوابیدیم
گنجیشک لالا مهتاب لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا...لالالالایی لالا..لالایی لالالالایی لالا ..لالایی..گل زود خوابید مثل همیشه قورباغه ساکت خوابیده بیشه...جنگل لالا برکه لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا

شما يادتون نمياد وقتی یه کلمه رو با هم می گفتیم موهای همو می کشیدیم تا شوهرمون خوشگل تر شه

شما يادتون نمياد زمستون اون وقتا تمام عشقمون این بود که رادیو بگه مدرسه ها به خاطر برف تعطیله

شما يادتون نمياد علامتی که هم اکنون میشنوید، اعلام وضعیت قرمز است و معنا و مفهوم آن اینست که حمله هوایی انجام خواهد شد! محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید

شما یادتون نمیاد کوچولو ها کوچولوها دستاتون بدیم به ما بریم به شهر قصه ها

شما یادتون نمیاد . گنجشگکه اشی مشی .... میفتی تو اب خیس میشی ....کی میپزه اشپز باشی ..... کی میخوره حاکـــــــــــم باشــــــــی
به یاد هنرمندی که تنها خوند تنها زد و در تنهایی مرد


شما یادتون نمیاد مدیر مدرسه از مادرامون کادو می گرفت سر صف می داد به ما.بعد می گفت: همه تو صفاشون از جلو نظام برید سر کلاساتون

شما یادتون نمیاد آلوچه و تمره هندی ، چیپسایی که توش سس کچاب میریختیم, بستنی آلاسکا, همشون هم غیر بهداشتی

شما یادتون نمیاد تقلید کار میمونه...میمون جزو حیوونه

شما یادتون نمیاد خط کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می شد

شما یادتون نمیاد کلی با ذوق و شوق تلویزیون تماشا می کردیم یهو یه تصویر گل و بلبل میومد: ادامه برنامه تا چند دقیقه دیگر

شما یادتون نمیاد، بچگیا تفنگ بازی که میکردیم، میرفتیم جلو یکی میگفتیم: دستا بالا، خشتک پایین

شما یادتون نمیاد کارت صد آفرين مي‌دادن خر کیف مي‌شديم، هزار آفرين که مي‌دادن خوده خر
مي‌شدیم

شما یادتون نمیاد اما وقتی بچه بودیم گلبرگ گلها رو روی ناخنمون می چسبوندیم بعد می گفتیم لاک زدیم

شما یادتون نمیاد کارنامه هامونو میبردیم شهر بازی که بهمون بلیط بدن

شما یادتون نمیاد پسرا شیرن مثه شمشیرن...دخترا موشن مثه خرگوشن

شما يادتون نمياد بستني ميهن رو که میگفت مامان جون بستنيش خوشمزه تره

شما یادتون نمیاد پستونک پلاستیکی مّد شده بود مینداختیم گردنمون

شما یادتون نمیاد این بازیو پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه مکار

شما یادتون نمیاد هر وقت آقای نجار می رفت بیرون ووروجک خراب کاری می کرد

شما یادتون نمیاد... سیاهی کیستی ؟منم پار30 کولا

شما یادتون نمیاد دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟

شما یادتون نمیاد آهای، آهای، اهاااااای ، ننه،من گشنمه

شما یادتون نمیاد ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزم بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه

و خیلی‌ چیزای دیگه هست که شما یادتون نمیاد...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 12:53  توسط (غریبه) | 
 

اخ که چه حالی میده صبح ساعت دوازده و نیم! از خواب بیدار بشی و ببینی ساعت یازده ونیمه!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:38  توسط (غریبه) | 
یادش بخیر یه زمانی عشق جینگول پینگول بودم حدود ۳-۴ سال پیش! بعنی نمیشد برم خرید و دسته خالی برگردم .شده بود گاهی به قصد خرید لباس میرفتم اما با یه گردبند برمی گشتم.این عادتم رو به مامانم هم منتقل کرده بودم بعضی وقتا که میرفت بیرون و چیز خوبی میدید برام می گرفت.کم کم این عادت از سرم افتاد.یه جورایی انگار زده شدم اصلا. رفتم تو خط کمربند اما این اعتیادم مدتش کمتر بود یکی رو پیدا کرده بودم که جای همه چیز رو برام گرفته بود و وقتی رفت دیگه هیچی نمی خواستم .هنوزم هیچی نمی خوام.....

خیلی بده که یه ادم می تونه تو زندگیم انقدر تاثیر داشته باشه .وقتی رفت یه جورایی مثل جاروبرقی همه ی حس و حال منو فورت کشید و برد.دیگه برام مهم نیست که لباسام چطوریه .سرو وضعم مرتب هست یا نه .دیگه برا خریدن جینگول پینگول و کمربند و لباس هیچ ذوقی ندارم .به قول کله پوک دیگه به اون درجه از عرفان رسیدم  که بی نیاز شدم

شایدهم شده باشمجدا دیگه نه تنها برام مهم نیست لباسم چی هست بلکه از ادمایی که همش پز مارک لباس وکیف و کفششون رو میدند هم به شدت بدم میاد .مثلا حالا تو ۳۲۹۴۸۹۸۳۲۴۷۳۲۸۷ پول کفشت رو دادی .خوب قشنگه .مبارکت باشه. من چی کار کنم؟؟؟؟؟! متاسفانه از این ادما دور و برم هم کم نیست .... .به نظر من که اصلا هم صاحب نظر نیستم! این ادما کمبود دارند در حد بری بری.یعنی واقعا همه ی داشته هاشون همون مارک لباسشونه که بهش افتخار کنند؟؟!

به هر حال این حس و حال ابری و هپلی ما با رفتن به ایران کم شده بود و این عادت های نامطبوع(خرید) کم کم داشت سر از خاک بر می اورد که شازده بعد از یک سال ونیم دوباره پیداشون شد و فیلشون یاد هندوستان کرد و یادشون اومد که اااااا یه روزی با ما سرو سری داشتند و  می خواستند بعد از یک سال ونیم  غیب شدن ناگهانی با ما احوال پرسی کنند. همین!!منم که گوشام کلا دراز!

من موندم این بشر با خودش  چی فکر میکنه؟که من هر وقت خواستم غیب میشم هروقت خواستم میام این بنده خدا هم که عاشق ما است چشمش کور، دنداش نرم .می خواست نباشه.من که هروقت بیام این بازم تحویلم میگیره و اصلا هم عین خیالش نیست!!هر وقت حال کردم حالش را می پرسم ،حال نکردم می زارمش میرم ۲ سال دیگه بر میگردم !

یک سال و نیم تمام با گریه خوابیدم .  هر روز با دوق و به امیدی که ازش خبری باشه یاهو رو باز کردم و با گریه بستمش! تعداد هفته هایی که اصلا از خونه بیرون نمی رفتم و بیخبال همه چیز شده بودم یادم نیست!به خاطر دوریش از درسم عقب افتادم .به عالم و ادم گیر دادم و روی هرچی سگه کم کردم!

باید به شازده بفهمونم که دل ادم ها کاروانسرا نیست و نمیشه با احساسات کسی بازی کرد . به دل کوفتی خودم هم باید حالی کنم که این ادم ،ادم من نیست! 

خدا اخه چرا با من لج می کنی چاکرتم .خسته نشدی انقدر من ضجه موره کردم.......!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 2:7  توسط (غریبه) |