![]() |
![]() |
|
| یه زمانی روز نوشت بود، بعد شد گاه نوشت.حالا هم شده هر وقت عشقم کشید نوشت!! |
|
اخ که چه حالی میده صبح ساعت دوازده و نیم! از خواب بیدار بشی و ببینی ساعت یازده ونیمه!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:38 توسط (غریبه) |
|
|
یادش بخیر یه زمانی عشق جینگول پینگول بودم حدود ۳-۴ سال پیش! بعنی نمیشد برم خرید و دسته خالی برگردم .شده بود گاهی به قصد خرید لباس میرفتم اما با یه گردبند برمی گشتم.این عادتم رو به مامانم هم منتقل کرده بودم بعضی وقتا که میرفت بیرون و چیز خوبی میدید برام می گرفت
خیلی بده که یه ادم می تونه تو زندگیم انقدر تاثیر داشته باشه .وقتی رفت یه جورایی مثل جاروبرقی همه ی حس و حال منو فورت کشید و برد.دیگه برام مهم نیست که لباسام چطوریه .سرو وضعم مرتب هست یا نه .دیگه برا خریدن جینگول پینگول و کمربند و لباس هیچ ذوقی ندارم .به قول کله پوک دیگه به اون درجه از عرفان رسیدم که بی نیاز شدم شایدهم شده باشم به هر حال این حس و حال ابری و هپلی ما با رفتن به ایران کم شده بود و این عادت های نامطبوع(خرید) کم کم داشت سر از خاک بر می اورد که شازده بعد از یک سال ونیم دوباره پیداشون شد و فیلشون یاد هندوستان کرد و یادشون اومد که اااااا یه روزی با ما سرو سری داشتند و می خواستند بعد از یک سال ونیم غیب شدن ناگهانی با ما احوال پرسی کنند. همین!!منم که گوشام کلا دراز! من موندم این بشر با خودش چی فکر میکنه؟که من هر وقت خواستم غیب میشم هروقت خواستم میام این بنده خدا هم که عاشق ما است چشمش کور، دنداش نرم .می خواست نباشه.من که هروقت بیام این بازم تحویلم میگیره و اصلا هم عین خیالش نیست!!هر وقت حال کردم حالش را می پرسم ،حال نکردم می زارمش میرم ۲ سال دیگه بر میگردم ! یک سال و نیم تمام با گریه خوابیدم . هر روز با دوق و به امیدی که ازش خبری باشه یاهو رو باز کردم و با گریه بستمش! تعداد هفته هایی که اصلا از خونه بیرون نمی رفتم و بیخبال همه چیز شده بودم یادم نیست!به خاطر دوریش از درسم عقب افتادم .به عالم و ادم گیر دادم و روی هرچی سگه کم کردم! باید به شازده بفهمونم که دل ادم ها کاروانسرا نیست و نمیشه با احساسات کسی بازی کرد . به دل کوفتی خودم هم باید حالی کنم که این ادم ،ادم من نیست! خدا اخه چرا با من لج می کنی چاکرتم .خسته نشدی انقدر من ضجه موره کردم.......! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 2:7 توسط (غریبه) |
|
|
مامانم:هوا چطوره؟
من:یه کم سرد شده .دو روزه بارون میاد شدید مامانم:کلاهی رو که برات بافته بودم رو پوشیدی؟ من:نه ! مامانم( کمی تا قسمتی عصبانیت):چرا؟اصلا ذوق نداری!دیگه هیچی برات نمی بافم! من: بابا اینو اصلا چطوری می پوشند ؟!کلاه هست یا روسری؟ اصلا چطوری باید ثابت نگه اش داشت؟به نظرم میاد یه چیزیش کمه ! مامانم:باید دوتا دسته هم داشته باشه که گره بخوره مثل روسری. من اونا رو دیگه برات نبافتم!! من:
======== یک چیزی خیلی ناراحتم می کنه.باید وقت پیدا کنم اینجا بنویسمش شاید شدتش کمتر شد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:55 توسط (غریبه) |
|
|
ساعت یازده است .اصلا حوصله بلند شدن ندارم . با بالش کُشتی میگیرم .از ان روزهایی ست که همینطور بی دلیل صبح که بیدار میشی روی هرچی سگ را کم میکنی!در میزنند اصلا حال ندارم که در را باز کنم .پس به کُشتی ادامه میدهم !
چند باری در میزند و میرود .می دانم نور * است .از وقتی که از ایران بازگشته ام او را ندیده ام . فورا برایم اس ام اس می اید با این مضمون :تو معلوم است کجایی بابا !دوبار امدم نبودی .من عصر امتحان... دارم . حوصله جواب دادن اس ام اس را ندارم ! با هزار بدبختی بلند میشوم دست و صورتم را که میشویم حالم انگار بهتر میشود . جواب میدهم :من پیش کله پوک هستم. (اخر دروغ که هناق نیست!)کاری داری ؟چیزی می خواهی؟ در امتحانت موفق باشی! جواب میدهد :نه. فقط می خواستم ببینمت ،دلم برایت تنگ شده همین! از خودم متنفر میشوم.....
* نور دوست صمیمی من است. که ایرانی هم نیست! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:44 توسط (غریبه) |
|
|
یعنی خاک توی فرق سرت ها .خاک!به همین راحتی خر شدی .تا دوباره دیدیش قلبت شروع کرد از سینه در امدن ، همه ی بدنت رفت رو ویبره و نیشت تا بناگوش باز شد! یعنی به همین زودی یادت رفت ؟!!
به همین زودی یادت رفت که با هم خیلی فرق دارید.از همه نظر .مالی ،خانوادگی ،سنی! و هزار تا چیز دیگه؟ یادت رفت که درست موقعی که بهش نیاز داشتی گذاشتت کنار ؟با خود خواهی هرچه تمامتر! و به خاطر اینکه درس داره ، وقت نداره!،با هم فرق دارید....! یادت رفت که یک سال ونیم هرشب با گریه خوابیدی و با بغض بیدار شدی و اون اصلا به خودش زحمت نداد که حتی ببینه تو زنده هستی یا مرده؟ یادت رفت که از غصه می خواستی داوطلبانه بری افریقا ! و چه خوب شد که دوستات زود فهمیدند و مانع شدند. یادت رفت که چقدر با غرورت بازی شد و هر دفعه له شده اش رو تحویل گرفتی؟! یادت رفت که این افسردگی تازه یه کم دست از سرت برداشته و قرص های قلبت کم شده؟ یادت رفت که چقدر از درس و زندگیت جا موندی؟ یادت نره که این جاده اخرش بن بسته و به هیچ جا نمی رسه. یادت نره فردا که دوباره موقعه درس میشه ،باز بیزی میشه و میره . تو می مونی و کارخونه ابغوره ات!نمی خوای که دوباره برگردی سر نقطه اول؟ یادت نره تو ادمی نیستی که هر روز با یکی باشی و وقتی طرف رفت بگی گور باباش ،یکی دیگه ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 17:8 توسط (غریبه) |
|
|
یکی نیست یگه اخه احمق نونت نبود، آبت! نبود، ایران رفتنت چی بود اخه ! سه روزه که برگشتم و نمیدونم چقدر اب غوره گرفتم . به این نتیجه هم رسیدن که اینجا موندن خریتیه در حد لالیگا! زده به سرم واحد هام رو منتقل کنم ایران .فک کن! کلا قاطی کردم. کافیه یکی بگه مامان ،بابا،خونه ،کوفت ،درد، هناق سواره تا من یه شیشه یک و نیم لیتری ابغوره درجه یک با ایزو ۹۰۰۲تحویلش بدم.
شاپینگ تراپی هم دردی از ما درمون نکرد .امروز کلی پول هدر دادم اما دریغ از یک اپسیلون که دلتنگیم کم بشه ها.خیر سرم مثلا زود امدم که یک کم درس بخونم اما هنوز لای هیچ کتابی باز نشده فکر هم نکنم که باز بشه .با این حس و حال کی می خواد دوشنبه امتحان بده خدا عالمه!
خدااااااا من می خوام برگردم دلم تنگ شده.اره به همین زودی! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 1:31 توسط (غریبه) |
|
|
اقا هرکی دیشب یوروویژن رو ندیده نصف عمرش بر فنا.من از اولش هم از این پسره ی نروژی خوشم میومد. خیلی با حاله یعنی با مزه است از اون تریپ ادمایی که دلم می خواد لپشون رو بکشم و بگم گوگولییییییییییییی
ایسلند دوم شد سوم هم که اذربایجان با ارش! البته من شنیدم خانم ایسل تبریز به دنیا امده و بزرگ شدند و ۵ سال پیش رفتند اذربایجان
================ همچنان اسمان دلمان ابری است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:13 توسط (غریبه) |
|
|
امروز یه امتجان دیگه داشتم .به شدت وقت کم اوردم امکان نداره قبول بشم .تنها چیزی که تونست ارومم کنه این بود . نه تنها ناراحتی ناشی از بدی امتحان رو از بین برد بلکه خیلی از دلتنگی ها و ناراحتی هایی روکه تو دلم خاک کرده بود رو هم شست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:31 توسط (غریبه) |
|
|
امروز یکی از اون روزای کوفتی به تمام معنا است از همون روزایی که اصلا احتیاج نیست که کسی بهت بگه بالای چشمت ابرو تا تو اشکت در بیاد ! از اون روزایی که دلت برای همه تنگ میشه، حتی برای اونایی که ازشون متنفری یا سعی میکنی که باشی، خیلی زیاد خیلی!
از صبح شروع شد وفتی که رفتیم امتحان بدیم و منتظر بودیم که بریم سر جلسه، وقتی بچه ها با ماماناشون امده بودند یا با دوستاشون! یا اگر دنبالشون نبودند دقیقه به دقیقه بهشون زنگ میزدند. من حسودیم شد ! از صبح یه چیزی چسبید ته گلوم .دلم تنگ شد...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:26 توسط (غریبه) |
|
|
حتما اونهایی که ایران هستند اسم سریال افسانه جومونگ رو شنیدند .یکی دیگه ار سریال های کره ای !
کله پوک عاشق این سریال های کره ایه. چه اون امپراتور دریا چه تاجر پوسان که تابستون هر روز ظهر ما سرش دعوا داشتیم چه این جومونگ. ما عادتمونه با هم فیلم نگاه میکنیم .یعنی نه به من می چسبه که تنها فیلم ببینم نه به اون .اگر بخواهیم یه فیلمی سریالی چیزی ببنیم به وسیله ی دود هم شده همدیگر رو خبر میکنیم.از بس هم سر این فیلم دیدن ها مسخره بازی در میارم و خودمون تفسیر و تحلیل میکنیم نصفش رو اصلا حالیمون نمیشه!! امپراتور دریا رو من تقریبا همش رو دیده بودم و خوشم هم میاد(میدونم خیلی بد سلیقه و امل و... هستم!).از تاجر پوسان به شدت نفرت داشتم اصلا صداشو می شنیدم کهیر میزدم نمیدونم چرا؟!! یکی دو قسمت جومونگ رو که از شبکه ۲ پخش شده بود با کله پوک دیدم اما امسال سرم شلوغه و وقت دیدن سریال کمتر.واسه همین خلاصه داستان رو میپرسیدم فقط.بعدا فهمیدم ۸۱ قسمته . کلا بی خیال شدم .فک کن ۸۱ قسمت !!!!!!!!!!!!!دو سال طول میکشه تا این تموم بشه!! کله پوک یه سایت پیدا کرده بود وهمه ی قسمت ها رو دانلود کرده بود بعد هم زیر نویس و دِ برو که رفتیم. بعضی موقعه ها که میرفتم مهمونی خونش! مینشستم باهاش میدیم .خلاصه ذغال خوب بود ما هم معتاد شدیم داداش! ولی بازم حوصله ی دیدن ۸۱ قسمت رو ندارم که!!!!!!! واسه همین از هر دهه! از سریال یکی دوتاش رو دیدم به جز ۵-۶ قسمت اخر .دیشب قسمت ۸۰ رو پیش کله پوک دیدم اما چون خوابش میومد و ساعت ۴ صبح بود و میگفت من عمرا بزارم تو زودتر از من بفهمی اخرش چی میشه و به علت فضولی بیش از حد من، امدم اتاقم دانلود کردم و زیر نویس رو هم یافتیدم و دیدم. خیلی با حال بود از یه چیز این فیلم های کره ای خیلی خوشم میاد و اون اینه که خیلی حسی بازی میکنند .بازیگراشون خیلی ماهرند که می تونند صحنه های عاشقولانه رو بدون حرف و حرکتی نشون بدند و حس رو هم چقدر عالی و قشنگ به تماشاگر منتقل کنند.دقیقا همون صحنه های که در فیلم های هالیوودی با مسابقه برای در اوردن لباس شروع میشه وبعد تبدیل به کشتی میشه و زیر یه خم و دوخم و ... . در فیلم های کره ای ته ته عشقشون رو فقط باگرفتن دست های همدیگه نشون میدادند .اما از حرکت اجزای صورتشون میشه خیلی حس ها رو گرفت .حس های که شفاف و پاکه . دوست دارم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 20:42 توسط (غریبه) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
یه جای کره زمین با برادرم "کله پوک" دانشجو هسنم.
========== کامنت بازی نداریم .هرجا دوست داشتم کامنت میذارم هر کی هم دوست داشت کامنت بذاره.هرکی رو دوست دارم لینک میکنم ،هرکی دوست داره لینک کنه! |
| پیوندهای روزانه |
|
!!!!!همیه اینا تو پرشین!!!!! آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|