![]() |
![]() |
|
| یه زمانی روز نوشت بود، بعد شد گاه نوشت.حالا هم سال نوشت.. |
|
هوا به شدت گرم شده .گرم که نه ،شرجی .نمی تونی نفس بکشی .اصلا نفست بالا نمیاد!امروز داشتم خفه میشدم .صبح ساعت ۹ کلاس داشتم .زنگ دومش رو رفتم. بعد هم یه سره کلاس بودم تا ۱:۳۰ .دیدم دیگه نمیتونم طاقت بیارم ، با اینکه تا ۵ کلاس داشتم امدم خونه .یه کم نهار خوردم .حالم اصلا خوب نبود .خوابیدم! حالا هم خوب نیستم .دوباره نشستم خاطر هامو مرور کردم !فردا تولدشه و من دارم دق میکنم!چقدر برای این روز برنامه داشتم .!همه چیز خراب شد .داغون شد .هنوزم باورم نمیشه.... ار صبح به شدت حالت تهوع دارم .همش دلم می خواد زار بزنم .کاش می فهمید که چقدر عزیزه! تو این اوضاع یه نقشه هم رو دستم مونده که باید تا چهارشنبه تحویل بدم .دریغ از یک خط که روش کشیده باشم! دلم می خواد داد بزنم.............. کاش خونه مون بودم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 23:28 توسط (غریبه) |
|
|
یه سال جدید با کلی خاطره از سال قبل ،که بیشترشون طعم خرمالو دارند!
پارسال با عشق اغاز شد با جدایی تموم .سه ماه اخر سال روزی صد دفعه مردم !بگذریم.....دیگه تموم شد .گذشت! در کل پارسال ۱۰ تا پست هم نداشتم واقعا خسته نباشید من مستدام امسال ولی فرق فوکوله .یعنی باید فرق فوکوله.چون من می خوام!هرچند اولش با گریه زاری شروع شد! سعی میکنم بیشتر بنویسم تا دردام کمتر بشه. این بلاگرد هم که قاطی کرده .حالا من اون همه لینک رو از کجا بیارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 17:31 توسط (غریبه) |
|
برگ از درخت خسته میشه...پاییز فقط بهونه ست
چه جمله ی قشنگیه!خیلی ازش خوشم امد .دیروز کله پوک بهم گفت .بعدم پرسید یعنی چی ؟ یه کم فکر کردم ، بهش گفتم یعنی این که برگم یه روز از درخت خسته میشه و ولش میکنه .
دیشب موقعه خواب بیشتر بهش فکر کردم !
به نظرم یعنی برگ با اینکه با درخت رشد میکنه و بزرگ میشه اما بعد از یه مدت از درخت خسته میشه .شاید درخت دیگه مثل سابق بهش توجه نمی کنه و دوستش نداره.شاید میوه ها جای برگ رو تو دل درخت گرفتند!برگ از این بی توجهی هر روز زردتر میشه و بلاخره یه روز تصمیم میگیره از درخت جدا بشه. به بهونه یه باد پاییزی! حتی با اینکه این جدایی یه قیمت نابودی و خرد شدنش باشه! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 3:5 توسط (غریبه) |
|
|
سلام
بعد از اون همه اعتصابات پارسال و کلی عقب افتادن ما ،اینا تلافی کردند ۷ هفته امتحان داشتیم به صورت خیلی فشرده حتی روزهای شنبه یکی از درسامم امروز دیدم افتادم کلی حالم گرفته شد .اصلا فکر نمیکردم بیفتم .انتظار نمره ی خوبی داشتم ولی.....
هوا هم به شدت سرد شده.به طوری که من الان کلی لباس پوشیدم و در حال پفک خوردن دارم اینارو می تایپم.حالا اینکه کدوم ادم عاقلی ساعت یک و نیم نصف شب پفک می خوره بماند همینا دیگه! پ.ن:من وقتی خوابیدم زبونم سالم بود اما الان که پا شدم نمیدونم چرا زبونم می سوزه؟ مثل اینکه سوخته باشه ها!! پ.ن:چه عجب این بلاگفا یه تکونی به خودش داده پ.ن:از احوال همتون خبر دارم پ.ن:چرا من نمیتونم وبلاگ نگین رو باز کنم؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 2:56 توسط (غریبه) |
|
|
از ایران بر گشتم ......امتحانات شروع شد......بد نبود چند تا درس خفن رو پاس کردم........دلم لرزید،چشمام تر شد........ترم بعد شروع شد.........کلاسهای فشرده حتی روزهای شنبه، از ۸ صبح تا ۵ عصر پشت سر هم..........بعضی روزا ساعت ۱۰ میومدم خونه ......مجبور بودم برای پروژه ها بعد کلاس دانشگاه بمونم.......دیدمش با دوست دخترش!......دلم یه جوری شد اما دیگه مهم نبود ..........من هر روز دیوونه تر میشدم... ..ترم تموم شد به طور موقت.....جمعه باید میرفتیم جزیره برای سه هفته واحد تابستونی.........سه شنبه رفت ایران ......از سه شنبه تا جمعه هر شب با گریه خوابیدم........جمعه بدترین روز زندگیم بود ....نمی تونستم ازش جدا بشم.........تنها راه ارتباطی ما اونجا ،فقط تلفن بود .....بهش گفتم زنگ نزنه!.......رفتم.....از توی کشتی ان شدم نبود....ردشو گرفتم .......خوابیده بود.....رسیدیم اونجا .......پام تقریبا شکست........همه روزها از دوریش اشک ریختم و به خودم لعنت فرستادم که این واحد کوفتی رو برداشتم .........پام بهتر شده بود که به اب اونجا حساسیت پیدا کردم ......این زیاد اذیتم نکرد و خودش زود خوب شد.........بعد از ۱۰ روز زنگ زد......۱ دقیقه و ۴۲ ثانیه حرف زدیم!.......خسته شدم ......کلافه بودم ....فشار کار خیلی زیاد بود .....وحشتناک بود........از ۵ صبح تا ۱۱ شب تازه بعضی روزا هم شب باید شیفت بودی!.........همه اینا یه طرف، دوری یه طرف.......واسه برگشتن لحظه شماری میکردم.......پنج شنبه بر میگشتم .......چهار شنبه باز زنگ زد.......این دفعه ۲۲ دقیقه و ۵۱ ثانیه........برگشتم .......همه راه رو دویدم.......عوض شده بود خیلی.........زیاد حرصمو در میورد.......منم براش جبران میکردم !....یه هفته وحشتناک از خجالت هم در اومدیم......هنوزم روابط عادی نیست........هفته دیگه بر میگرده ،پیش رها.........خدا کنه مثل سابق بشه.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 19:41 توسط (غریبه) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
!!!!!همیه اینا تو پرشین!!!!! آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 آذر 1386 آبان 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 |
| پیوندها |
|
روزي روزگاري باران ولنتاین ماجراهای خانه ی ما نیکول کیدمن رز سفید من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم دریا پری عاشقانه های من و شهرام ملودی گیلاس خانومی هستم نلي مادرخانومی عقاید یک دلقک |
|
RSS
|